مردی بر فراز تپهای ایستاده بود و به سوی کوهها نگاه میکرد.
کوهها یکی پس از دیگری در برابر آسمان ردیف شده بودند؛ بیپایان و خودپسند، انگار چیزی میدانستند که او نمیدانست. چشمهایش را تنگ کرد و اندیشید: اگر از بلندترینشان بالا بروم، همهچیز را خواهم دید. درهها، حقیقتها، آغازها، پایانها. تمام این آشوب، مرتب و قابل فهم.
مرد دیگری کنار او ایستاده بود و خندید—نه بلند، فقط آنقدر که ایده را زخمی کند.
گفت: «محال است. کوه بر روی کوه، همانطور که باغها بر روی باغباناند. یکی را بالا میروی و دیگری منتظر است. همیشه بلندتر. همیشه دورتر.»
مرد اول لبخند زد. نه از سر مخالفت، بلکه چون به او گفته بودند نمیتواند.
گفت: «پس انجامش میدهم، چون تو میگویی نمیتوانم.»
جایی در میان علفها، ماری خندید. نه از تمسخر—بیشتر از سر سرگرمی. از آن خندههایی که وقتی پایان روشن است، اما تماشایش هنوز لذت دارد. سیبی نزدیکشان افتاده بود، دستنخورده، پوستش زیر آفتاب سفت میشد و شیرینیاش آرامآرام به درونش عقب مینشست.
مار نزدیکتر خزید و زمزمه کرد:
«بهای یک انجیر چیست؟»
مرد پایین را نگاه نکرد.
گفت: «اهمیتی ندارد. من بلندترین کوه را میخواهم.»
و شروع به صعود کرد.
از باغها گذشت بیآنکه بایستد، از چشمهها بیآنکه بنوشد، از روستاها بیآنکه پرسشی بکند. غذا حواسپرتی بود. استراحت سهم کسانی بود که چشمانداز نداشتند. هر خطالرأسی که فتح میکرد، قلههای بیشتری را آشکار میساخت؛ هرکدام وعده میدادند که این یکی، آخرین است.
روزها لاغرش کردند. هفتهها توخالیاش ساختند. اندیشههایش بلند و باریک شد، درست مثل خود کوهها. هنوز همهچیز را میدید—سنگ، آسمان، فاصله—اما هیچچیز آنقدر نزدیک نبود که لمس شود.
کمتر از یک ماه بعد، مرد بر دامنهای مرد از گرسنگی که حتی بلندترین هم نبود.
مار بازگشت، به بدن نگاهی انداخت و سر تکان داد—نه از سر دلسوزی، بلکه برای اصلاح.
او کوهها را دیده بود.
اما بهای یک انجیر را نیاموخته بود.
و سیب، همچنان نخورده، منتظر ماند برای کسی که بفهمد بینش بدون تغذیه، فقط شکل دیگری از ناپدید شدن است.
از ناوبر و حوا